<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فریاد خاموش</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/</link>
<description>به دنبال پاسخ يك چرا؟ هستم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 06:41:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به عشق امام حسين(ع) سوخت</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>در اردوگاه موصل 3 از نظر مقرراتي حق نداشتيم نوحه‌خواني و عزاداري کنيم، مخصوصا در ايام محرم. اما کسي به اين حرف‌ها گوش نمي‌داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يک روز يک فرمانده عراقي با چند سرباز آمدند در آسايشگاه. فرمانده گفت: حسين را خودمان کشتيم، اگر قرار باشد برايش عزاداري کنيم، خودمان بايد اين کار را بکنيم نه شما مجوس‌هاي ايراني.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علي بيات-يکي از اسراي ارتشي - گفت:امام حسين (ع) امام همه مسلمان‌هاست. ما هم در عزاي او شريکيم، هر وقت که دلمان بخواهد، عزادار او هستيم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرمانده دستور داد بيات را به ستون ببندند و کتکش بزنند. سپس گفت: براي اينکه نشانتان بدهم، حسين را ما کشته‌ايم، تو بايد فدا شوي.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستور داد روي پاي بيات گازوئيل بريزند. بعد کبريت را از جيبش درآورد و روشن کرد و گفت: اين سزاي کساني است که بخواهند عزادار حسين باشند!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اسرا فرياد کشيدند و بيات هم فرياد کشيد؛ اما نه فريادي که از روي ترس باشد. بعدا هر وقت که او را مي‌ديديم؛ بخصوص در روزهاي محرم، باز به سينه‌اش مي‌زد و اشک مي‌ريخت. ديگر نمي‌توانست راه برود. عصب‌هاي پايش دچار اختلال شده بود. مي‌گفت: فداي امام خود شده‌ام.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;منبع: ماهنامه راهيان‌نور، امتداد، شماره 25 و 26 .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:41:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به ياد بچه‌هاي والفجر 8</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>... آقاجان حركت كن. يكي هم تو راه پيدا مي‌شه كه سوار كني. دير برسيم بانك تعطيل مي‌شه. كلي حساب و كتاب داريم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشم. الهي به اميد تو نه بنده‌ات.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز سر چهارراه دوم نرسيده بود كه ترمز كرد و كناري نگه داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چي شد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چيزي نيست الان راه مي‌افتيم. مثل اين كه پنچر شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اي بابا. عزيز من، به جاي اين كه اين همه تو ايستگاه با دوستات بگي و بخندي به وضع ماشينت برس كه مردم معطل نمانند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشيد آقا. حق با شماست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشيد آقايون. اگر چند لحظه پيدا بشيد تا من لاستيك را عوض كنم ممنون مي‌شم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي مي‌خواست لاستيك يدك را صندوق عقب درآورد يك دفعه خم شد و كمرش را گرفت. وقتي هم مي‌خواست لاستيك پنچر شده را باز كند يه جور خاصي نشست و شروع كرد باز كردن پيچ‌هاي رينگ لاستيك.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كارش كه تمام شد و خواست پشت فرمان بنشيند ديگر باورم شده بود كه جبر زمانه او را روانه خيابان‌ها كرده است تا هر روز با آدم‌هايي عجولي چون من و من‌ها سر و كله بزند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پياده شدم و خواستم خودم را به آن طرف خيابان برسانم كه چشمم به نوشته گوشه صندوق عقب تاكسي افتاد. نوشته‌اي كه شك من را به يقين تبديل كرد و آن نوشته اين بود: به ياد بچه‌هاي والفجر ۸.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 09:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه توصيفي از تصوير زير داريد</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;تصوير زير حاصل خلاقيت دوست بسيار عزيزم آقاي حسين زكريايي عزيزي است كه از وبلاگشان كپي كرده‌ام. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2132/10187594/18309514/376266455.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 13:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستاني كه تمامي ندارد...</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>امروز دوباره ياد شهيد جواد شجاعي افتاده بودم. هماني كه باعث شد من به دنبال پاسخ يك چرا؟ در اين وبلاگ باشم. چرا رفت؟ چرا برنگشت؟ همان همسايه‌مان. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيچ وقت يادم نمي‌رود روزي كه مي‌خواست برود. روز سردي بود. با همسايه‌ها خداحافظي كرد تا آماده شود. بدو بدو رفت خانه‌شان. آماده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دوباره اشك‌ريختن‌هاي پدرها و مادرهايي كه وقتي يكي مي‌خواست سربازي برود يا از جبهه برگشته بود و مي‌خواست برگردد سيلي‌ از اميدها و نگراني‌ها را روانه كوچه‌ها مي‌كرد، شروع مي‌شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواد و جوادها بايد مي‌رفتتند چون لازم بود و البته دوست داشتند پاره تنشان برگردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواد هم داشت مي‌رفت. يك جوري من هم دلتنگش مي‌شدم، وقتي مي‌خواست برود. مي‌دانستم بعد از اين كه رفت، مادرم برايم تعريف خواهد كرد كه جواد چطوري مرا روزي كه گم شده بودم پيدا كرده بود. هميشه بعد از اين كه داستان گم شدن مرا تعريف مي‌كرد، مي‌گفت:دعا كن آقا جواد زود برگردد. بعد براي اين كه من اشك‌هايش را نبينم بلند مي‌شد و مي‌گفت: من مي‌روم پيش مادر آقا جواد تا تنها نباشد. جمع شدن‌هاي مادرانه‌اي‌ كه تمامي نداشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا جواد شرمنده‌ام. خيلي دوست داشتم قبل از اين كه پدر و مادرت هم پيش تو بيايند برايم از تو مي‌گفتند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستي آقا جواد مي‌آيي دوباره پيدايم كني؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 12:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام شد... ديداري تازه كرديم... طعنه‌ها هميشگي... سفر به جنوب</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>هفته دفاع مقدس امسال هم به پايان رسيد. طبق معمول، سازمان‌هاي مختلف چند روز پيش از آغاز اين هفته در حضور خبرنگاران از متفاوت بودن برنامه‌هاي امسال خبر مي‌دادند اما ما كه به غير از چند برنامه محدود چيز زيادي نديديم. شايد هم من نديدم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;BR&gt;هفته دفاع مقدس كه مي‌رسد احساس مي‌كنيم روح تازه‌اي در بدنمان تزريق شده است. خبرنگاران حوزه دفاع مقدس را مي‌گويم. اين هفته فرصت خوبي براي تجديد ديدار با همكاران رسانه‌اي در ساير رسانه‌ها است. ما هم براي خودمان دنيايي داريم. هرچه باشد فرصت خوبي براي دور هم جمع شدن است البته آن هم در يك برنامه خبري.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اين حوزه نه از آمار تورم خبري هست و نه از بگومگوهاي سياسي و... اين جا تكيه كلام‌ها گذشت و است و مهرباني. البته فكر نكنيد هر چه خبرنگار تنبل است در اين حوزه خبري جمع شده است. نه. &lt;BR&gt;هرچند بعضي‌ها هم مثل هميشه ما را با طعنه‌هاي هميشگي نوازش مي‌كنند كه اي بابا آخر اين هم شد حوزه خبري؟ راستي تو اين هفته چيزي هم به شما مي‌دهند؟ و از اين اين نوع حرف‌ها. البته كه مي‌دهند. خيلي چيزها. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هميشه دوست داشتم در هفته دفاع مقدس سري به مناطق عملياتي دفاع مقدس بزنم. اما هيچ وقت نشده است.&lt;BR&gt;از بس بايد برنامه خبري پوشش بدهيم. من كه راضي‌ام و شاكر. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته مثل اين كه شهيدان طلبيده‌اند. قرار است با مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس نيمه آبان ماه سفري به مناطق عملياتي جنوب داشته باشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت گناهم زياد مي‌شود دلم هواي جنوب را مي‌كند. مطمئنم اين بار هم گناهم زياد شده. مثل هميشه. خدايا مرا ببخش و بيامرز. &lt;BR&gt;آمين.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 07:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته دفاع مقدس مبارك</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1388/6/photo/2904.jpg&quot;&gt; </description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 08:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اقدام قابل تقدير ارتش</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://64.130.220.65/ISNA/PicView.aspx?Pic=Pic-1403315-1&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG alt=&quot;تجليل از امير خلبان براتپور خلبان نمونه ارتش در دوران دفاع مقدس/ همت خواهي&quot; hspace=10 src=&quot;http://64.130.220.65/Thumbnails/pics/1388/6/photo/wh120-2231.jpg&quot; vspace=10 border=0&gt;&lt;/A&gt;سومين &lt;A href=&quot;http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1403137&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;همايش تجليل از اسطوره‌هاي ارتش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt; با محوريت تجليل از «فرج‌الله براتپور»فرمانده دسته پروازي عمليات غرورآفرين «اچ- 3 » ديشب در سالن همايش‌هاي كوثر سازمان‌ عقيدتي _ سياسي ارتش برگزار شد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه كه بيش از هر چيزي در اين زمينه مايه خوشحالي است اقدام مدبرانه مسولان ارتش جمهوري اسلامي ايران در تجليل از كساني است كه هم اكنون در قيد حيات  هستند و در دوران دفاع مقدس از خود ابتكارات زيادي به خرج داده و يا حماسه‌هايي آفريده‌اند كه فراموش نشدني هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديشب سالن محل برگزاري اين همايش پر از كساني بود كه چند سال قبل و در روزهاي سخت دفاع از كشور در زمين، هوا و دريا روزهاي فراموش‌نشدني با هم داشتند و حالا در يك جمع خودماني خاطرات آن دوران را زنده مي‌كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديروز سالن همايش‌هاي كوثر ارتش پر از اشك‌هاي خاطره‌انگير همرزماني بود كه جمع شده بودند تا نتيجه رشادت‌هاي ديروز و ديروزها را ببينند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارتش جمهوري اسلامي ايران در عين برخورداري از اراده‌اي پولادين، اما در بحث دفاع مقدس تا حدودي مظلوم واقع شده است. اين مظلوميت زماني برايمان روشن مي‌شود كه به بهانه مصاحبه با يكي از رزمندگان ارتشي پاي خاطراتشان بنشينيم. تأكيد دارند كه آنها نه براي اسم و رسم كه براي دفاع از كشور در صحنه دفاع از كشور حضور داشتند و بس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي مشاهده عكس در اندازه بزرگ، روي آن كليك كنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامشان جاودانه باد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 13:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك عكس و يك حرف</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1388/6/Epic/29.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 14:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعاي جوشن کبير زيرباران و شب‌هاي احيا </title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;P class=textView&gt;علي حمزه لوييان از رزمندگان دفاع مقدس از خاطرات ماه رمضان در جبهه مي‌گويد: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;چفيه‌ها را خيس مي‌کرديم و روي سر و صورتمان مي‌انداختيم تا از گرماي خشک آنجا کاسته شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;فعاليت‌هاي معنوي و دعاهاي مخصوص اين ماه را در شب انجام مي‌داديم مخصوصا شبهاي احيا که سنگر حال و هواي خاصي داشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;مقرر شد دعاي جوشن کبير را در خاکريز بخوانيم و آن شب باران شديدي مي‌آمد و ما زير باران، زير آسمان ابري و غم گرفته خوزستان دعا را خوانديم. براي رسيدن از سنگر خود به خاکريز فاصله زيادي بود و کفش‌هايم در گل‌هاي چسبنده مانده بود و بعد پاي برهنه به سمت خاکريز رفتم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;افطار ساده ما از نان و خرما تشکيل شده بود ولي تمام وجود بچه‌ها از نعمت‌هاي الهي لبريز بود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 10:41:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمه‌اي از استقامت</title>
<link>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دو شب پيش شبكه دوم سيما در ادامه گفت‌وگوهاي خود با همسران شهدا گفت‌وگويي با معصومه ابراهيم‌پور همسر شهيد اكبر شيخ‌الاسلام داشت. صحبت‌هاي خانم ابراهيم‌پور فضاي خاصي در بين مخاطبان اين شبكه در آن ساعت ايجاد كرده بود و من نيز به شدت تحت تاثير صبر و استقامت اين جانباز شهيد قرار گرفتم. به همين علت احساس مي‌كنم بد نباشد خلاصه‌اي از صحبتهاي اين همسر شهيد را در وبلاگن به يادگار بگذارم. &lt;BR&gt;و حالا صحبت‌هاي همسر شهيد:&lt;BR&gt;اكبر آرزو داشت ساجده( دخترش) را در بغل گيرد با آن‌كه بسيار لاغر و نحيف بود؛ به سختي نفس مي‌كشيد؛ ماهيچه‌هاي صورتش از كار افتاده بود، آن جسم 90 كيلويي در هنگام شهادت به 25 كيلوگرم رسيده بود همان‌طور كه خودش مي‌خواست ديگر چيزي از ماده و مادي‌گرايي در او نبود و سرانجام شفايش را در خواب از امام رضا (ع) گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنگامي كه ساجده را در بغلش گذاشتم، نمي‌توانست دستانش را به دور دخترش بگيرد، ساجده را در آغوشش نشاندم و اكبر به آرامي مي‌گريست. همه براي دلخوشي من مي‌گفتند كه در خواب ديده‌اند اكبر شفا گرفته است. من هم مقابل اكبر طوري رفتار مي‌كردم و صحبت مي‌كردم كه انگار شفا و سلامتي در انتشار توست. اما هيچ‌ پزشكي حاضر به جراحي او نبود و مي‌گفتند كه ريسك اين عمل بالاست و با توجه به آن‌كه اكبر به اكسيژن نياز دارد بيهوشي او اميد به زنده ماندنش را به حداقل مي‌رساند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرانجام با التماس به يك پزشك جراح به خواسته خود رسيدم و او با تبحر و تجربه توانست اكبر را بدون بيهوشي مورد عمل جراحي قرار دهد. ولي پيش از اين اكبر هيچ عادتي براي بيمارستان رفتن و بستري شدن نداشت...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 10:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faryadkhamosh&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>faryadkhamosh</dc:creator>
<guid>http://faryadkhamosh.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
